Deudic.com
Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Careers
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Begriff hier eingeben!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 33 (6 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch
Persisch
Menu
rohes Gemüse, Rohkost
U
پیش غذای فرانسوی
[سبزی خام قآچ شده با سوس]
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
Französisch
U
فرانسوی
Französin
{f}
U
فرانسوی
[زن]
Franzose
{m}
U
فرانسوی
Blätterteig
{m}
U
خمیر پای فرانسوی
[غذا و آشپزخانه]
Camembert
{m}
U
پنیر فرانسوی
[کپک دار و بودار]
Fleischkost
{f}
U
غذای گوشتی
Butterbrot
{n}
U
غذای ساده
Diät
{f}
U
غذای ساده
Ambrosia
{f}
U
غذای بهشتی
Delikatesse
{f}
U
غذای مطبوع
Hauptgang
{m}
[Diner]
U
غذای اصلی
Pizzafutter
{n}
U
غذای پیتزا
Kneipenfutter
{n}
U
غذای میخانه
[در آلمان]
Beislfutter
{n}
U
غذای میخانه
[در اتریش]
Futterschüssel
{f}
U
کاسه غذای حیوانات
Im Vergleich zu den Franzosen essen die Briten weit weniger Fisch.
U
در مقایسه با فرانسوی ها، انگلیسی ها به مراتب کمتر ماهی می خورند.
Als Hauptspeise
[Hauptgang]
gab es Fisch.
U
غذای اصلی ماهی بود.
mit dem Essen herumspielen
U
با غذای خود بازی کردن
Brotzeit
{f}
U
غذای میان صبحانه و ناهار
Hauptspeise
{f}
U
غذای اصلی
[اصطلاح رسمی]
Hauptgericht
{n}
U
غذای اصلی
[اصطلاح رسمی]
Was soll ich als Beilage kochen?
U
چه برای غذای جانبی بپزم؟
Agape
{f}
U
غذای سبک پس ار جشنی در کلیسا
[دین]
Darf ich Ihre Mahlzeit essen?
U
اجازه دارم غذای شما را بخورم؟
Beilage
{f}
U
غذا پهلوی غذای اصلی
[آشپزی]
Ich hab mir ihr Rezept nochmals angesehen
[hergenommen]
.
U
من دستور کار
[غذای]
او
[زن]
را دوباره بکار بردم.
Durchgehend warme Küche.
U
تمام روز غذای گرم سرو میکنیم.
als Beilage
{f}
U
غذایی که پهلوی غذای اصلی است
[آشپزی]
Er kündigte an, in einen unbefristeten Hungerstreik zu treten.
U
او
[مرد]
هشدار داد که اعتصاب غذای بی مدتی خواهد کرد.
Der französischsprachige Teilnehmer ist abwesend, wodurch sich eine Dolmetschung erübrigt.
U
شریک فرانسوی زبان غایب است. به این علت ترجمه
[شفاهی]
زاید است.
Knabberzeug
{n}
U
غذای برای ریز ریز خوردن
[مانند تخمه یا پسته]
tauen
U
از یخ به آب تبدیل شدن
[آب شدن]
[مانند برف یا غذای یخزده]
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Deudic.com