Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About | Careers
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Begriff hier eingeben!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 89 (2 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch Persisch Menu
Familiengericht {n} U دادگاه خانواده
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
Familie {f} [Fam.] U خانواده
Angehörige {pl} U خانواده
Familie {f} U خانواده
Familienzuwachs {m} U ازدیاد خانواده
Familienmitglied {n} U عضو خانواده
Familienforschung {f} U پژوهش خانواده
Familienvater {m} U رییس خانواده
Ernährer {m} U سرپرست [خانواده]
Familienplanung {f} U تنظیم خانواده
Familienrat {m} U شورای خانواده
Familienkreis {m} U جمع خانواده [در]
Familienglück {n} U سعادت خانواده
in den Schoß der Familie zurückkehren U به خانواده خود برگشتن
Familienermäßigung {f} U تخفیف برای خانواده
Familienminister {m} U وزیر امور خانواده
Einfamilienhaus {n} U خانه کوچک [برای یک خانواده]
Familiennachzug {m} U مهاجرت پیروی عضوهای خانواده [اصطلاح رسمی ]
eine der angesehensten Familien U یکی از خانواده های بسیار محترم شمرده
Beruf und Familie auf einen Nenner [unter einen Hut] bringen U به کار [خود] و خانواده [در منزل] همزمان رسیدگی کردن
Diese Familie scheint vom Pech verfolgt zu sein. U به نظر می رسد که این خانواده جادو شده است.
die traditionelle Mittelschicht U کسب و کار و خانواده های متوسط در اجتماعی به عنوان یک گروه
Was hält die traditionelle Mittelschicht von dieser Politik? U بازاریها و خانواده های متوسط چه نظری در باره این سیاستمداری دارند؟
Gerichtssenat {m} U دادگاه
Gericht {n} U دادگاه
Gerichtskammer {f} U دادگاه
Forum {n} U دادگاه
Senat {m} U دادگاه
Kammer {f} U دادگاه
Unterkunft {f} bei einer Gastfamilie U خانواده مهمان دار [کسی که برای آموزش زبان یا فرهنگ در آن کشور می گذراند]
Unterbringung {f} bei einer Gastfamilie U خانواده مهمان دار [کسی که برای آموزش زبان یا فرهنگ در آن کشور می گذراند]
Verhandlungssaal {m} U اتاق دادگاه
Gerichtssenat {m} U بخش دادگاه
Kammer {f} U بخش دادگاه
Gerichtskammer {f} U بخش دادگاه
Arbeitsgericht {n} U دادگاه اداری
Amtsgericht {n} U دادگاه شهرستان
Femegericht {n} U دادگاه محرمانه
Bezogene {f} U دادگاه بخش
Senat {m} U بخش دادگاه
Disziplinargericht {n} U دادگاه اداری
Disziplinargericht {n} U دادگاه انضباطی
Appellationsgericht {n} U دادگاه استیناف
Zivilsenat {m} U بخش دادگاه مدنی
Schutzbehauptung {f} [vor Gericht] U بهانه [عذر] [ در دادگاه]
Berufungsgericht {n} U دادگاه تجدید نظر
Bundesgericht {n} U دادگاه آلمان فدرال
Berufungsinstanz {f} U دادگاه تجدید نظر
Strafsenat {m} U بخش دادگاه جنایی
Zivilkammer {f} U بخش دادگاه مدنی
Amtsrichter {m} U قاضی دادگاه شهرستان
vor Gericht stehen U در محاکمه [دادگاه] بودن
unter Anklage stehen U در محاکمه [دادگاه] بودن
Jemanden vor Gericht bringen U کسی را دادگاه بردن
Zwangsvollstreckung {f} U اجرای حکم دادگاه
Vollstreckung {f} U اجرا [حکم دادگاه]
Appellationsgericht {n} U دادگاه تجدید نظر
verklagen U به دادگاه شکایت کردن
vor Gericht erscheinen U در دادگاه ظاهر شدن
Strafkammer {f} U بخش دادگاه جنایی
vor Gericht aussagen U در دادگاه گواهی دادن
Weichensteller {m} U دروازه بان [برای مثال دکتر خانواده که پیشنهاد تراپی یا تشخیص عیب شناسی می دهد]
Missachtung des Gerichts [Straftatbestand] U اهانت به دادگاه [جرم جنایی]
Bundesfinanzhof {m} U دادگاه مالی آلمان فدرال
Missachtung des Gerichts [Straftatbestand] U توهین به دادگاه [جرم جنایی]
dringende Bitte {f} [an] oder [um] U درخواست [برای] [استیناف در دادگاه]
ein Gericht anrufen U به دادگاه رجوع کردن [حقوق]
einen außergerichtlichen Vergleich schließen U به توافق رسیدن خارج از دادگاه
einen Rechtsfall entscheiden U به قضیه [در دادگاه] رسیدگی کردن
strafbar <adj.> U قابل تعقیب در دادگاه [حقوقی]
einen Verhandlungstermin anberaumen U جلسه دادگاه ای موعد کردن
das Schiedsgericht anrufen U به دادگاه حکمیت رجوع کردن [حقوق]
sich wegen etwas [Dativ] vor Gericht verantworten müssen U بخاطر چیزی در دادگاه محاکمه شدن
die Aussetzung einer Anordnung [eines Gerichtsverfahrens] U تعویق حکم دادگاه [اقدامات قضایی]
ein Verfahren ohne mündliche Verhandlung erledigen U به دعوایی در دادگاه بدون محاکمه رسیدگی کردن
beglaubigte Abschrift {f} eines Gerichtsprotokolls U رونوشت گواهی شده پیش نویس دادگاه
Verfahrenspfleger {m} U وکیل بچه [در دادگاه مربوط به سرپرستی] [قانون]
einen Gerichtstermin anberaumen U روزی [تاریخی] برای دادگاه قرار کردن
die Geschworenen auslosen U هیات منصفه را به سالن دادگاه صدا کردن
Vormund {m} U وکیل بچه [در دادگاه مربوط به سرپرستی] [قانون]
Das Gericht machte kurzen Prozess mit ihnen. U دادگاه خیلی فوری به قضیه آنها رسیدگی کرد.
Es ist Sache des Gerichts, die Bedingungen festzulegen. U این مربوط به دادگاه می شود که شرایط را تعیین کند.
Das Gericht war der Auffassung, dass diese Handlung ein standeswidriges Verhalten darstellt. U برای دادگاه این اقدام برابر با اشتباه حرفه ای محسوب می شود.
vollzieher U مامور اجرایی دادگاه که اموال ورشکستگان را مضبوط کرده و به حراج میگذارد
prozessieren U تعقیب قانونی کردن [دادخواست دادن] [به دادگاه شکایت کردن] [حقوق]
klagen U تعقیب قانونی کردن [دادخواست دادن] [به دادگاه شکایت کردن] [حقوق]
sich wenden [an] U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
anrufen U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
appellieren U درخواستن [رجوع کردن به] [التماس کردن] [استیناف کردن در دادگاه]
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Deudic.com