Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About | Careers
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Begriff hier eingeben!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 115 (9 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch Persisch Menu
Wie zeige ich ihm meine gefühle? U چطور احساس خودم رو به او [مرد] نشون بدم؟
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
inwiefern <adv.> U چطور
mir <pron.> U به خودم
selbst <pron.> U خودم
Wie ist es ausgegangen? U [قضیه] چطور تمام شد؟
Wie öffne ich die Tür? U در را چطور باز کنم؟
Wie läuft es? U زندگی چطور میگذرد؟
An ... können Sie ablesen, wie ... U ...بیان می کند که چطور ...
Was habe ich dir angetan? U من چطور تو را ناراحت کردم؟
Wie sagt man ... auf Deutsch? U چطور به آلمانی بگیم ... ؟
Ich sagte mir. U به خودم گفتم.
Wie komme ich zur Autobahn? U چطور از اینجا به شاهراه بروم؟
Was schert's mich? U چطور این مسئولیت من است؟
Was kümmert es mich? U چطور این مسئولیت من است؟
Ich weiß, wie es geht. میدونم چطور کار میکنه.
Es geht so. U بد نیست. [در پاسخ به حالت چطور؟]
Wie funktioniert das? U این چطور کار میکند؟
Wie schalte ich den Alarm aus? U آژیر را چطور خاموش می کنم؟
Wie funktioniert das? U این چطور کار می کند؟
Was für einen Eindruck machte er? U او برای شما چطور به نظر رسید؟
Wie wechsel ich die Sprache nach Persisch? U زبان [دستگاه] را چطور به فارسی بر می گردانم؟
Wie können Sie es wagen, das zu sagen? U چطور جرات میکنی اینو بگی؟
Ich sollte mich vorstellen. U من باید خودم را معرفی کنم.
auf eigene Faust U خودم تنهایی [کاری را کردن]
Das kriege ich hin. <idiom> U خودم از پسش برمی آیم.
Das schaffe ich schon. <idiom> U خودم از پسش برمی آیم.
Das bekomme ich hin. <idiom> U خودم از پسش برمی آیم.
Wie tickt er [sie] ? U او [مرد ] [زن] چطور [از نظر روانی] عمل میکند؟
Wie kann ich das Zimmer kühler [wärmer] machen? U چطور می توانم اتاق را سردتر [گرمتر] بکنم؟
Womit verdienst du deinen Lebensunterhalt? U معاش خودت را چطور در می آوری؟ [چکاره هستی؟]
Wie zeig ich ihm, dass ich ihn mag? U چطور به او [مرد] نشون بدم که دوستش دارم؟
Wie öffne ich den Tankverschluss? U کلاهک تانک بنزین را چطور باز کنم؟
Was hat sich in dieser halben Stunde abgespielt? U این نیم ساعت چطور پیش رفت؟
Ich wäre auch von allein darauf gekommen. U من خودم تنهایی می توانستم فکرش را بکنم.
Ich komme zurecht, danke. U خودم از پسش برمی آیم، متشکرم.
Ich kann es allein tun. U من این را خودم می توانم انجام دهم.
Ich möchte mein eigenes Zuhause haben. U من منزل خودم را می خواهم داشته باشم.
Wie ist es dir beim Vorstellungsgespräch ergangen [gegangen] ? U مصاحبه مربوط به شغلت چطور گذشت؟ [اصطلاح روزمره]
Wie können wir die Fliegen von dem Essen hier abhalten? U چطور می توانیم مگسها را از این غذا دور نگه داریم؟
Es hat mich niemand geschickt, ich bin aus eigenem Antrieb hier. U هیچکسی من را نفرستاد من بحساب خودم اینجا هستم.
Wie zeige ich ihr ohne Worte, dass ich verliebt bin U چطور بدون اینکه حرفی بزنم به او [زن] نشون بدم که عاشق شدم؟
Ich bin alt genug, um auf mich selbst aufzupassen. U من به اندازه کافی بزرگ هستم که مواظب خودم باشم.
Gibt es einen Waschsalon mit Selbsbedienung in der Nähe? U یک سالن لباس شویی که خودم بشورم در نزدیکی به ما هست؟
Ich habe mich versehentlich ausgesperrt. U من به طور تصادفی خانه ام را روی خودم قفل کردم.
Wie merkt man, wenn das Trommelfell gerissen ist U آدم چطور متوجه می شود، وقتی که پرده گوش پاره شده است؟
Ich möchte ein wenig ausholen und erläutern wie ... U به من اجازه بدهید از اول داستان در گذشته شروع بکنم و توضیح بدهم که چطور ...
Sie rief ihre Schwester an, während ich duschte und mich fertig machte. U او [زن] وقتی که دوش می گرفتم و خودم را آماده میکردم به خواهرش زنگ زد.
Er lässt mich die ganze schwere Arbeit allein machen. U او [مرد] میگذارد که من تمام کار سخت را خودم تنهایی بکنم.
Ich mache das nur für mich und für niemand anderen. U این را من فقط بابت خودم میکنم و نه برای کسی دیگر.
Man sollte wissen, wie man ein Ei kocht - das gehört zum Koch-Einmaleins. U باید بدانی چطور تخم مرغ بپزی. این کار پایه آشپزی است.
Ich reiße mir jeden Tag den Arsch auf. U من هر روز کون خودم را پاره می کنم. [سخت کار یا تلاش میکنم.]
Eklat {m} U احساس
Empfinden {n} U احساس
Empfindung {f} U احساس
weibliche Intuition {f} U احساس و شم زن
Fühlhorn {n} U احساس کننده
Fühler {m} U احساس کننده
Gespür {n} für Sicherheit U احساس امنیت
bleibender Eindruck U احساس ماندنی
fühlen U احساس کردن
plötzliches [negatives] Gefühl {n} ; U احساس بد وناگهانی
Hungergefühl {n} U احساس گرسنگی
spüren U احساس کردن
durchgefroren <adj.> U احساس یخ زدگی
empfinden U احساس کردن
Empfindungslosigkeit {f} U عدم احساس
völlig durchgefroren <idiom> U احساس یخ زدگی
sich vorkommen U احساس کردن
Einfühlung {f} U دلسوزی [احساس]
eine Hungerattacke {f} U احساس ناگهانی گرسنگی
Stich {m} U احساس بد وناگهانی [روانشناسی]
sich anfühlen U با دست احساس کردن
frieren U احساس سردی کردن
sich klein vorkommen U احساس فروتنی کردن
sich gedemütigt fühlen U احساس فروتنی کردن
Gefühl {n} U حس [احساس] [درک مستقیم ]
Gespür {n} U حس [احساس] [درک مستقیم ]
Was habe ich dir angetan? U من چه کارت کردم؟ [من چطور تو را دلخور کردم؟]
Kribbeln {n} U احساس تنفر یا ترس شدید
Angst verspüren U احساس ترس کردن [داشتن]
Schauder {m} U احساس تنفر یا ترس شدید
sich gedemütigt fühlen U احساس شکسته نفسی کردن
sich klein vorkommen U احساس شکسته نفسی کردن
Mich überkommt ein Schauder U احساس ترس شدید میکنم..
einen Anfall von Eifersucht verspüren U ناگهانی احساس حسادت کردن
ein schmerzhaftes Gefühl der Liebe U احساس رنج آور عشق
Mir ist ganz schwach vor Hunger. U از گرسنگی احساس ضعف می کنم.
Mir knurrt der Magen. U یکدفعه احساس گرسنگی میکنم.
Haben Sie Hunger? U شما احساس گرسنگی می کنید؟
Ich bekomme eine Gänsehaut. U احساس تنفر یا ترس شدید میکنم.
durch Intuition U گمان بوسیله احساس وقوع امری
Ich habe kein bisschen Hunger. U یکخورده هم احساس گرسنگی نمی کنم.
Eindruck {m} U احساس [ادراک] [خاطره ] [گمان ] [خیال ]
durch Intuition wissen U دانستن بر اساس گمان سخت [احساس]
plötzlich von einem Gefühl des Bedauerns erfasst [befallen werden] U ناگهانی احساس پشیمانی [افسوس] کردن
Sensorium {n} U حس [احساس] [درک مستقیم ] [اصطلاح رسمی ] [روانشناسی]
Ahnung {f} U فن احساس وقوع امری در آینده [حدس ] [گمان]
ein plötzliches Schuldgefühl verspüren U ناگهانی احساس بکنند که گناه کار هستند
Verdacht {m} U فن احساس وقوع امری در آینده [حدس ] [گمان]
Gefühl {n} U فن احساس وقوع امری در آینده [حدس ] [گمان]
entbehren U احساس فقدان چیزی را کردن [اصطلاح رسمی]
Vorahnung {f} U فن احساس وقوع امری در آینده [حدس ] [گمان]
sich wie etwas [Nominativ] anfühlen U احساس که شبیه به چیزی باشد کردن [مثال پارچه]
völlig durchgefroren <idiom> U نفوذ سوز سرما تا مغز استخوان [احساس یخ زدگی]
grundlose Schuldgefühle haben <idiom> U احساس خیالی داشتن که مقصر هستنند [اصطلاح روزمره]
Die Anwesenheit ihres Lehrers bereitete ihr einiges Unbehagen. U بودن دبیر او [زن] احساس ناراحتی زیادی برای او [زن] ایجاد کرد.
Er hatte das Gefühl, dass er den Bann gebrochen hatte. U او [مرد] این احساس را میکرد که بالاخره طلسم را شکنده بود.
Sie macht mir ein schlechtes Gewissen, weil ich nicht stille. U او [زن] به من احساس گناه کاربودن میدهد چونکه من [به او] شیر پستان نمی دهم.
sich beschissen fühlen <idiom> U احساس غمگینی کردن وهیچ چیزی مهم نباشد [اصطلاح رکیک]
Intuition {f} U الهام [درون یابی ] [احساس] [دانستن فوری بدون استدلال و تجربه]
Eingebung {f} U الهام [درون یابی ] [احساس] [دانستن فوری بدون استدلال و تجربه]
Ahnung {f} U الهام [درون یابی ] [احساس] [دانستن فوری بدون استدلال و تجربه]
Er kaufte ihnen aus einem Schuldgefühl heraus teure Geschenke. U او [مرد] بخاطر احساس گناهش برای آنها هدیه گران بها خرید.
Lass mich in Ruhe! U کاری بکارم نداشته باش ! [مرا به حال خودم بگذار!] [کاری بمن نداشته باش !]
Lass mich in Frieden! U کاری بکارم نداشته باش ! [مرا به حال خودم بگذار!] [کاری بمن نداشته باش !]
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Deudic.com