Deudic.com
Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Careers
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Begriff hier eingeben!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (24 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch
Persisch
Menu
Kolonie
{f}
U
موسسه ای دور از تمدن برای گروهی از مردم
[مانند زندان]
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
etwas
[Genitiv]
Herr werden
U
چیزی را تحت کنترل آوردن
[وضعیتی یا گروهی از مردم]
scharfes Durchgreifen
{n}
U
سرکوبی
[سختگیری]
[رفتار مرجع قدرتی با گروهی از مردم]
Kolonie
{f}
U
گروهی ا ز مردم یک کشور که جایی دور از کشورشان مستقر شده باشند ولی از قوانین و حکومت کشورشان در آنجا پیروی کنند
Klausur
{f}
U
انزوا
[گروهی برای مدتی]
Klausur
{f}
U
گوشه نشینی
[گروهی برای مدتی]
Bußpredigt
{f}
U
موعظه برای تشویق مردم به توبه
Anschluss haben
U
رابطه داشتن
[با مردم برای هدفی]
Absperrgitter
{n}
U
نرده موقت
[برای جلوگیری از ازدحام مردم]
Anschluss finden
U
رابطه پیدا کردن
[با مردم برای هدفی]
Ring
{m}
[spekulative Aufkäufergruppe]
[Börse]
U
گروهی که انحصار میکنند
[برای معامله قماری]
ازطریق خرید کلی
[گروه خریدار سفته باز]
[بورس سهام ]
Schwänze
{f}
U
گروهی که
[برای معامله قماری]
ازطریق خرید کلی انحصار میکنند
[گروه خریدار سفته باز]
[بورس سهام ]
dreitägige Klausurtagung
{f}
U
گردهمایی سه روزه دور از مردم عمومی
[برای دعا کردن، درس دینی و عبادت]
sich nicht dazu kriegen lassen, so zu denken wie die
<idiom>
U
نگذارند که نفوذ بقیه مردم مجبورشان بکند طرز فکر مانند بقیه مردم داشته باشند
[اصطلاح روزمره]
Zivilisation
{f}
U
تمدن
abgelegen sein
U
جای دور از تمدن بودن
am Arsch der Welt
<idiom>
U
در پشت کوه
[خیلی دور از شهر و تمدن]
[اصطلاح عامیانه]
Einrichtung
{f}
U
موسسه
Betrieb
{m}
U
موسسه
Anstalt
{f}
U
موسسه
Etablissement
{n}
U
موسسه
Firma
{f}
U
موسسه
Disponent
{m}
U
کارمند
[موسسه]
Bildungsanstalt
{f}
U
موسسه فرهنگی
Betriebskapital
{n}
U
سرمایه موسسه
Betriebsgeheimnis
{n}
U
اسرار موسسه
Betriebsberater
{m}
U
مشاور موسسه
Betriebseinstellung
{f}
U
استخدام موسسه
Betriebsfest
{n}
U
ضیافت موسسه
Fürsorgeamt
{n}
U
موسسه خیریه
Eigenbetrieb
{m}
U
موسسه شخصی
Beerdigungsinstitut
{n}
U
موسسه خاکسپاری
Direktorat
{n}
U
دفتر رییس موسسه
Beerdigungsinstitut
{n}
U
موسسه کفن و دفن
Betriebsrat
{m}
U
شورای کارکنان موسسه
Betriebsanleitung
{f}
U
روش کار موسسه
Zwischenparteilich
U
میان گروهی
Caritas
{f}
U
موسسه خیریه کلیسای کاتولیک آلمان
Anlagen aufstellen
U
موسسه نظامی به ماموریت اعزام کردن
Ring
{m}
[Algebra]
U
حلقه گروهی
[ریاضی]
nicht in die Reihe gehören
<idiom>
U
نامشابه
[دیگران در گروهی]
بودن
Berühmtheit
{f}
U
پر مقام
[بالا رتبه]
در گروهی یا پیشه ای
Ansehen
{n}
U
پر مقام
[بالا رتبه]
در گروهی یا پیشه ای
Abschleppdienst
{m}
U
موسسه ای که کارش کشیدن یا بکسل کردن وسایل نقلیه است
fünftes Rad am Wagen
<idiom>
U
آدم
[چیز]
اضافه یا زاید
[در گروهی از آدمها]
Medienrummel
{m}
U
تبلیغات اغراق آمیز رسانه های گروهی
freo improvisieren
U
موسیقی نواختن بدون مقدمه قبلی
[گروهی ]
eine Jamsession abhalten
U
موسیقی نواختن بدون مقدمه قبلی
[گروهی ]
die Namensliste aufrufen
U
حاضر غایب کردن
[نام افراد در گروهی را بلند خواندن]
die Namen verlesen
U
حاضر غایب کردن
[نام افراد در گروهی را بلند خواندن]
Dutzende Menschen
U
ده ها تن از مردم
Bevölkerung
{f}
[Bev.]
U
مردم
Bevölkerung
{f}
[Bev.]
U
تعداد مردم
Alraun
{m}
U
مردم گیاه
Demokratie
{f}
U
مردم سالاری
Alraune
{f}
U
مردم گیاه
man sagt
U
مردم می گویند
öffentliche Bekanntmachung
U
آگهی به مردم
Demagogie
{f}
U
مردم فریبی
Anthropologe
{m}
U
مردم شناس
Bürgerinitiative
{f}
U
اتحاد مردم
Bürgerinitiative
{f}
U
همبستگی مردم
Bevölkerungsschicht
{f}
U
طبقه مردم
Nicht wenige ...
U
تعداد زیادی
[از مردم]
Demokrat
{m}
U
خواهان مردم سالاری
eine ganze Menge Leute
U
عده زیادی از مردم
beim Publikum ankommen
U
مردم نواز بودن
der Unmut in der Öffentlichkeit
U
تنفر مردم عمومی
eine ganze Anzahl Leute
U
عده زیادی از مردم
pferchen
U
چپاندن
[مردم یا جانوران را در جایی]
Er soll gesagt haben ...
U
بنا به گفته مردم او گفت ...
Viele Leute wurden verletzt.
U
مردم زیادی آسیب دیدند.
Anteil
{m}
U
گروه
[توده]
از مردم یا چیزها
ausspucken
U
بیرون کردن
[مردم از خانه ها]
die Reaktion des Auslandes
U
واکنش مردم در کشورهای خارجی
Vater Staat
{m}
U
دولت
[که از مردم حمایت می کند]
Klausurtagung
{f}
U
مجلس جدا از مردم عمومی
[سیاست]
Taktlosigkeit
{f}
U
اشتباه در گفتار یا کردار در جمعی از مردم
Menschen aus dem Wasser retten
U
مردم را
[از غرق شدن ]
در آب نجات دادن
Volksverführer
{m}
U
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
Rattenfänger
{m}
U
تحریک کننده توده مردم
[سیاست]
Entgleisung
{f}
U
اشتباه در گفتار یا کردار در جمعی از مردم
Bangemacher
{m}
U
ایجاد کننده رعب و هراس در مردم
verkehren
U
رفت وآمد کردن
[مردم یا وسایل نقلیه]
Fettnäpfchen
{n}
U
اشتباه در گفتار یا کردار در جمعی از مردم
[اصطلاح روزمره]
Ausrutscher
{m}
U
اشتباه در گفتار یا کردار در جمعی از مردم
[اصطلاح روزمره]
Ich komme momentan nicht viel unter
[die]
Leute.
U
این روزها من با مردم خیلی رفت و آمد ندارم.
die Menschen dort abholen, wo sie stehen
<idiom>
U
از نظر روحی وفکری خود را با مردم همبرابر بکنند
Rattenfänger
{m}
U
نی نواز
[با نوازش مردم را تلسم می کند]
[اصطلاح مجازی]
Volksverführer
{m}
U
نی نواز
[با نوازش مردم را تلسم می کند]
[اصطلاح مجازی]
einen Fauxpas begehen
U
اشتباه اجتماعی کردن
[در رابطه با رفتار بین مردم]
Kolonie
{f}
U
گروهی از جانوران یا گیاهان یا جانوران تک سلولی هم نوع که با هم زندگی یا رشد می کنند
[زیست شناسی]
Die Leute fragten sich, wie diese Vorrichtung funktionierte.
U
مردم در شگفت بودند که این ابتکار چگونه کار می کرد.
Kaste
{f}
U
طبقات مختلف مردم
[کاست ]
[مثال در هند]
[جامعه شناسی]
Die Kirschen in Nachbars Garten schmecken immer süßer.
<proverb>
U
مرغ همسایه غازه
[مردم دیگر همیشه در موقعیت بهتری هستند.]
Zweck der Geldstrafen ist es, die Leute vom Schnellfahren abzuhalten.
U
قصد جریمه مالی این است که مردم را از تند رانی منصرف بکنند.
Stell die Stühle weit genug auseinander, dass sich die Leute gut bewegen können.
U
فاصله صندلی ها را به اندازه کافی از هم جدا بگذار که مردم بتوانند به راحتی تکان بخورند.
das Maul aufreißen
<idiom>
U
چیزهایی را بگویند که به مردم نباید گفت
[مثال چقدر پول درمی آورد ماهانه]
Günstlingswirtschaft
{f}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
Klüngelwirtschaft
{f}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
Vetterleswirtschaft
{f}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
Vetterliwirtschaft
{f}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
[ در سوییس]
Freunderlwirtschaft
{f}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
[در اتریش]
Vetternwirtschaft
{f}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
[در آلمان و سوییس]
Amigowirtschaft
{f}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
[اصطلاح عامیانه]
Nepotismus
{m}
U
پارتی بازی
[انتصاب برادر زاده یا خواهر زاده واقوام نزدیک به مشاغل مهم اداری]
[استثنا قایل شدن نسبت بکسی یا گروهی ]
[طرفداری]
[اصطلاح رسمی]
[سیاست]
Ansteckbukett
{n}
U
دسته گلی که برای زدن روی مچ دست تهیه میشود
[برای جشن فارغ التحصیل از دبیرستان]
Die Aktion scharf sollte von den sozialen Problemen ablenken.
U
قصد این سرکوبی
[مردم]
این بود که ازمشکلات اجتماعی منحرف بکند.
jodeln
U
صدای آواز مانند دلی دلی که اهالی سویس و مردم کوهستانی درآواز خود تکرارمیکنند
Wir ersuchen um eine Vorlaufzeit von mindestens zwei Wochen
[damit wir]
[für etwas]
[vor etwas]
.
U
درخواست می شود که لطفا دو هفته برای پیشگیری
[کار]
اعطاء کنید
[تا ما ]
[برای چیزی]
[قبل از چیزی]
.
für mich allein
U
تنها برای من
[برای من تنهایی]
dediziert
<adj.>
U
اختصاصی
[برای کار خاص]
[برای مقصود خاص]
[رایانه شناسی]
zu Ihrer Information
U
برای آگاهی شما
[برای اینکه شما آگاه باشید]
zur Information
U
برای آگاهی شما
[برای اینکه شما آگاه باشید]
fest zugeordnet
<adj.>
U
اختصاصی
[برای کار خاص]
[برای مقصود خاص]
eigens
[dafür]
eingerichtet
<adj.>
U
اختصاصی
[برای کار خاص]
[برای مقصود خاص]
eigen
<adj.>
U
اختصاصی
[برای کار خاص]
[برای مقصود خاص]
sich um etwas reißen
U
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
sich um etwas
[Akkusativ]
raufen
U
هجوم کردن با عجله برای چیزی
[با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
Jemanden für etwas besonders empfänglich
[anfällig]
machen
U
کسی را برای چیزی مستعد کردن
[زمینه چیزی را برای کسی مهیاساختن ]
ein
[einen]
Arsch voller Menschen
U
دسته دسته مردم
für
[ Akkusativ]
<prep.>
U
برای
für
U
برای هر
per
U
برای هر
pro
U
برای هر
alternativ
[zu]
<adj.>
U
دیگری
[برای]
als Rache
[für]
U
انتقام
[برای]
zum Beispiel
برای مثال
Ewig
U
برای همیشه
Gleichfalls.
برای تو هم همینطور.
zum Beispiel
برای نمونه
Zum Beispiel?
U
برای مثال؟
auf die Dauer
U
برای ادامه
zur Ansicht
U
برای بازرسی
deswegen
<conj.>
U
برای اینکه
da
<conj.>
U
برای اینکه
fernerhin
<adv.>
U
برای آینده
für alle
U
برای همه
denn
<conj.>
U
برای اینکه
und zwar
<adv.>
U
برای مثال
Bemühungen
{pl}
[um]
U
تلاش
[برای]
Bemühungen
{pl}
[um]
U
کوشش
[برای]
für die Zukunft
U
برای آینده
Ewigkeit
{f}
U
برای همیشه
zum Kochen geeignet
<adj.>
U
برای آشپزی
eine Übernachtungsmöglichkeit
{f}
U
خوابگاه برای یک شب
um zu ...
U
برای
[اینکه]
künftig
<adv.>
U
برای آینده
um ... zu
U
برای
[اینکه]
weil
<conj.>
U
برای اینکه
suchen
[nach]
U
جستجو کردن
[برای]
fungieren
[als Jemand]
U
پاسخگو بودن
[برای]
agieren
[als Jemand]
U
پاسخگو بودن
[برای]
handeln
[als Jemand]
U
پاسخگو بودن
[برای]
Das genügt mir völlig.
U
اون برای من کافیه.
zweckgebunden
<adj.>
U
برای هدفی ویژه
Zu vermieten
U
برای اجاره
[علامت]
Zu verkaufen
U
برای فروش
[علامت]
Nichtraucher
{pl}
U
ناسیگاریان
[قسمت برای]
bereitstehen für
[um zu]
U
آماده بودن برای
hübsch
<adj.>
U
قشنگ
[برای مرد]
schön
<adj.>
U
قشنگ
[برای زن یا اشیا]
Sie
<pron.>
U
شما
[رسمی برای تو]
um zu verhindern
U
برای جلوگیری کردن
Ausschau halten
[nach]
U
جستجو کردن
[برای]
Andenken
{n}
U
یادگاری
[برای یادآوری]
Ich bin dabei!
U
من حاضرم برای اشتراک!
sich freiwillig melden
[zu]
U
داوطلب شدن
[برای]
Erinnerungsstück
{n}
U
یادگاری
[برای یادآوری]
Parfümerie
{f}
U
عطریات
[فقط برای بو]
stellen
[vor]
U
ایجاد کردن
[برای]
um Karten anstehen
U
برای بلیط در صف ایستادن
vor sich hin murmeln
U
برای خودشان من من کردن
in den Bart brummen
U
برای خودشان من من کردن
Sicher ist sicher.
U
برای مطمئن بودن
sicherheitshalber
U
برای مطمئن بودن
für alle Fälle
U
برای مطمئن بودن
Verhandlung
{f}
U
گفتگو
[برای حل موضوعی]
Verhandeln
{n}
U
گفتگو
[برای حل موضوعی]
stimmen
[für]
U
رای دادن
[برای]
Trauerbinde
{f}
U
سرآستین
[برای سوگواری ]
stöbern
[nach]
U
جستجو کردن
[برای]
stöbern
[nach]
U
زیر و رو کردن
[برای]
Hoffnung
{f}
[auf etwas]
U
امید
[برای چیزیی]
Schnittholz
{n}
U
چوب برای ساختن
vorbereiten
[zu oder auf]
U
آماده شدن
[به یا برای]
wühlen
[nach]
U
جستجو کردن
[برای]
wühlen
[nach]
U
زیر و رو کردن
[برای]
herumstöbern
[nach]
U
جستجو کردن
[برای]
herumstöbern
[nach]
U
زیر و رو کردن
[برای]
Nutzholz
U
چوب برای ساختن
Bauholz
{n}
U
چوب برای ساختن
Ausstellung
{f}
[Genitiv]
[über etwas]
U
نمایشگاه
[برای چیزی]
rüsten
[zu oder auf]
U
آماده شدن
[به یا برای]
Es wurde ihm klar.
U
برای او
[مرد]
واضح شد.
parat
[für; zu]
<adj.>
U
آماده
[حاضر]
[برای]
Ich möchte, dass es mir bewiesen wird...
میخوام برای من اثبات بشه...
Deich
{m}
U
سد
[برای جلوگیری از سیل]
War einkaufen für Weihnachten ganzen Tag
U
خرید می کرد برای روز کریسمس
Werbeunterbrechung
{f}
U
وقفه برای آگهی
Werbepause
{f}
U
وقفه برای آگهی
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Deudic.com