Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About | Careers
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Begriff hier eingeben!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 125 (14 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch Persisch Menu
Du bist jetzt am Ball. <idiom> U حالا نشان بده که چند مرد حلاجی!
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
noch nicht <adv.> U نه تا حالا
von jetzt an <adv.> U از حالا به بعد
von nun an <adv.> U از حالا به بعد
ab jetzt <adv.> U از حالا به بعد
selbst jetzt U حالا حتی
Wo sollen wir jetzt hin? U حالا به کجا برویم؟
eben <adv.> <idiom> U حالا [اصطلاح روزمره]
Du bist jetzt am Ball. <idiom> U حالا نوبت تو است.
Ach, jetzt verstehe ich! U آها حالا می فهمم !
Ach so ! U آها حالا میفهمم!
Nehmen wir an ... U حالا فرض کنیم که ...
Jetzt bin ich dran! U حالا نوبت منه!
Jetzt verstehe ich! U حالا متوجه شدم!
nun einmal <adv.> <idiom> U حالا [اصطلاح روزمره]
Anzeigen {n} U نشان [اشاره] [علامت] [چیزی که نشان دهد]
Erkennenlassen {n} U نشان [اشاره] [علامت] [چیزی که نشان دهد]
Ich muss los! U من باید برم! [همین حالا]
Was ist denn jetzt [nun schon wieder] ? U حالا دیگر چه خبر است؟
seither <adv.> U از حالا به بعد [اصطلاح رسمی]
Bitte biegen Sie jetzt links ab. U لطفا حالا شما به چپ بپیچید.
nunmehr <adv.> U از حالا به بعد [اصطلاح رسمی]
Damit ist es jetzt aus [vorbei] ! U این هم [که دیگر] حالا تمام شد!
So ist das nun einmal [nun mal] . U موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
Der Groschen ist gefallen! <idiom> U دوزاریش حالا افتاد! [اصطلاح]
Jetzt bin ich wieder in Ordnung. U حالا به حالت عادی برگشتم.
Ich muss weg! U من باید برم! [همین حالا]
eben <adv.> <idiom> U حالا دیگه [اصطلاح روزمره]
nun einmal <adv.> <idiom> U حالا دیگه [اصطلاح روزمره]
halt <adv.> <idiom> U حالا [اصطلاح روزمره] [در جنوب آلمان]
Er ist nun einmal so. U او [مرد] حالا اینطوریه. [چکارش می شه کرد]
Was hast du denn nun wieder gemacht? U حالا دیگر دوباره چه کار کردی؟
Das ist nun einmal so. U این حالا [دیگه] اینطوری است.
Das ist halt so. U این حالا [دیگه] اینطوری است.
Jungen sind nun einmal so. U پسرها حالا دیگه اینطور هستند.
So läuft das nun einmal [nun mal] . U زندگی حالا اینطوریه. [اصطلاح روزمره]
was hast du da wieder angerichtet! U حالا دیگه چه فوزولی [شیطنتی] کردی!
Komm' ich heute nicht, komm' ich morgen. <proverb> U حالا امروز نه فردا [عجله ای ندارم]
Eine Bestätigung steht noch aus. U تا حالا هنوز هیچ تأییدی نیست.
halt <adv.> <idiom> U حالا دیگه [اصطلاح روزمره] [در جنوب آلمان]
Jetzt werde ich dir mal was erzählen. U حالا میخوام برات یه چیزی تعریف کنم.
Ausgerechnet jetzt! U از همه وقتها حالا [باید پیش بیاید] !
Das musst du aber nicht an die große Glocke hängen. U حالا نباید به همه دنیا در باره اش خبر بدی.
Uns geht es so gut wie nie zuvor! <idiom> U وضع [مالی] ما تا حالا اینقدر خوب نبوده است.
Muss das [ausgerechnet] heute sein? U این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟
Was hast du denn jetzt wieder angestellt? U حالا دیگر چه کار کردی ؟ [کاری خطا یا فضولی]
Nun, da wir vollzählig [versammelt] sind, können wir ja anfangen. U خوب حالا که همه اینجا هستند ما می توانیم شروع کنیم.
Nach zwei erfolgreichen Jahren in Mailand ist jetzt Berlin dran. U بعد از دو سال موفقیت آمیز در میلان حالا نوبت برلین است.
Schluß mit lustig! <idiom> U خوشگذرانی تمام شد و حالا وقت کار است [باید جدی بشویم] [اصطلاح]
Ich werde ihn morgen anrufen - oder nein, ich versuch's gleich. U من فردا با او [مرد] تماس خواهم گرفت - پس ازفکربیشتری، من همین حالا سعی میکنم.
Jetzt im Sommer bietet es sich an, mit dem Rad zur Arbeit zu fahren. U حالا که تابستان است کاری که می توان کرد این است که از دوچرخه برای رفت و آمد به سر کاراستفاده کرد.
Spur {f} U نشان
Dienstmarke {f} U نشان
Marke {f} U نشان
Auszeichnung {f} U نشان
Bezeichnung {f} U نشان
Medaille {f} U نشان
Hinweis {m} U نشان
Anzeichen {n} U نشان
Zeichen {n} U نشان
Symbol {n} U نشان
Emblem {n} U نشان
Abzeichen {n} U نشان
Orden {m} U نشان
Ehrenpreis {m} U نشان افتخار
zeigen U نشان دادن
Feuerwehrmann {m} U آتش نشان
Ehrenzeichen {n} U نشان افتخار
einsetzen U نشان دادن
Charakterzug {m} U نشان ویژه
Anzeiger {m} U نشان دهنده
deuten U نشان دادن
Eigentümlichkeit {f} U نشان اختصاصی
Familienwappen {n} U نشان خانوادگی
einführen U نشان دادن
hereinbringen U نشان دادن
beweisen U نشان دادن
ausstellen U نشان دادن
Buchzeichen {n} U نشان لای کتاب
ansprechen U واکنش نشان دادن
Dienstplakette {f} U نشان [اصطلاح رسمی]
Feuerwehrmann {m} U آتش نشان [شغل]
Man sieht ihr ihr Alter nicht an. U او [زن] از سنش جوانتر نشان می دهد.
auf etwas [Akkusativ] anspringen U به چیزی واکنش نشان دادن
huldigen U تکریم و وفاداری نشان دادن
Bäume ausreißen können U تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
Jemandem huldigen U به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
sich obenauf fühlen U تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
irrsinnig gut drauf sein U تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
voll überschwänglicher Freude sein U تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
sich pudelwohl fühlen U تو آسمون ها بودن [نشان دهنده خوشحالی]
Führung {f} U نشان دادن نقاط دیدنی شهر
Können Sie mir den Weg weisen? U می توانید شما راه را به من نشان دهید؟
Wieso bringen sie im Fernsehen so viel Sport? U چرا در تلویزیون اینقدر ورزش نشان می دهند؟
isometrische Ansicht U رسمی که سه بعد شی را به نسبت متعادل نشان میدهد
am Ball bleiben <idiom> U تند ملتفت شدن و واکنش نشان دادن
Diese Beispiele sollen lediglich zeigen, wie ... U این مثال ها فقط به منظور نشان دادن چگونگی ...
per Autostopp fahren U سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
trampen U سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
sich beweisen U نشان دادن [ثابت کردن] توانایی انجام کاری
Hochwasser U مد [علامت که نشان میدهد بلندترین مد چه زمانی بوده است]
sich ein grünes Mäntelchen umhängen U نشان دادن که انگاری نگران محیط زیست باشند
Er will sich ständig beweisen. U او [مرد] همیشه می خواهد نشان بدهد از پس کار بر می آید.
per Anhalter fahren U سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
autostoppen U سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن [در اتریش]
Der Roman schildert das Leben in Russland vor der Revolution. U این رمان زندگی در پیش از انقلاب روسیه را نشان می دهد.
Die Mehrwertsteuer ist gesondert auszuweisen. U مالیات بر ارزش افزوده باید جداگانه نشان داده شود.
China hat in Aussicht gestellt, die Gespräche wieder aufzunehmen. U چین آمادگی [خود را ] برای از سرگیری مذاکرات نشان داد.
die Augen verdrehen <idiom> U نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
die Augen rollen <idiom> U نشان دادن بی میلی [بی علاقگی] به انجام کاری [اصطلاح مجازی]
geteilt U تقسیم شده [نشان می دهد کدام ایستگاه قطار جدا میشود]
Wagenstandanzeiger {m} U نمودار ترتیب واگنهای قطار [نشان می دهد کجا در سکوی راه آهن برای واگن خود صبرکنید]
auf etwas ansprechen U واکنش نشان دادن به چیزی [مهندسی برق] [مهندسی ماشین آلات]
Wie heisst das Netz? U اسم شبکه رایانه [برای وصل به شبکه نشان داده میشود] چه است؟
etwas [Akkusativ] ausstellen U چیزی را [درویترین ] نمایش دادن [نشان دادن]
etwas [Akkusativ] zur Schau stellen U چیزی را [درویترین ] نمایش دادن [نشان دادن]
anzeigen U نشان دادن [نمایش دادن ] [نمایان ساختن ]
etwas [Akkusativ] demonstrieren U چیزی را [درویترین ] نمایش دادن [نشان دادن]
etwas [Akkusativ] vorführen U چیزی را [درویترین ] نمایش دادن [نشان دادن]
etwas [Akkusativ] präsentieren U چیزی را [درویترین ] نمایش دادن [نشان دادن]
angeben U نشان دادن [نمایش دادن ] [نمایان ساختن ]
bezeichnen U نشان دادن [نمایش دادن ] [نمایان ساختن ]
kennzeichnen U نشان دادن [نمایش دادن ] [نمایان ساختن ]
Jemanden auszeichnen U نشان دادن [مدال دادن] به کسی
spurlos <adv.> U بدون اثر [بدون رد ] [بدون نشان]
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Deudic.com