Deudic.com
Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Careers
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Begriff hier eingeben!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 69 (10 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch
Persisch
Menu
wenn es um die Arbeit geht ...
U
اگر مربوط به کار بشود ...
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
auf Wunsch
U
وقتی که درخواست بشود
wetzen
U
ساییدن
[که تیز بشود]
Sie sollte in Ruhe gelassen werden.
U
کسی نباید مزاحم او
[زن]
بشود.
erfolgen
[getan werden]
U
نتیجه دادن
[انجام بشود]
Viel geredet, wenig gesagt
U
خیلی صحبت بشود ولی کم معنی
Muss man umsteigen?
U
باید
[قطار یا اتوبوس ]
عوض بشود؟
Das kommt nicht in Frage.
U
این غیرممکن است که عملی بشود.
Lass dich dadurch nicht abhalten
[etwas zu tun]
.
U
نگذار این مانع
[کار]
تو بشود.
Gibt es eine andere Fahrstrecke?
U
راه دیگری هست
[که بشود رفت]
؟
Jemanden
[mal]
am Arsch lecken können
U
کسی می تواند برود گم بشود
[اصطلاح رکیک]
wenn man es recht bedenkt
<adv.>
U
اگر با دقت روی این
[موضوع]
تفکر بشود
Kommt nicht in die Tüte!
U
این غیرممکن است که عملی بشود.
[اصلاح روزمره]
An ihm ist ein Schriftsteller verloren gegangen.
U
او
[مرد]
بخاطر قضاوت غلط به هدفش نرسید نویسنده بشود.
Er durfte nicht ins Kasino.
U
او
[مرد]
اجازه نداشت داخل این کازینو
[قمارخانه]
بشود.
Der Plan könnte ihn sein Land kosten.
U
این نقشه میتواند
[به اندازه]
کشورش برای او تمام بشود.
Jemanden in die Reihe bringen
U
زور کردن کسی که خودش را
[به دیگران]
وفق بدهد یا هم معیار بشود
Ich habe es vorher niemandem gesagt, denn ich wollte es nicht verschreien
[nichts verschreien]
.
U
من قبل از آن به هیچکس نگفتم چونکه نخواستم
[هیچ چیزی]
جادو بشود.
Es erscheint fraglich, ob er das schafft.
U
بحث برانگیز به نظر می رسد که آیا او موفق به انجام این کار بشود.
Ein Remis könnte sie den Aufstieg in die erste Liga kosten.
U
یک برابری
[در مسابقه]
می توانست پیشرفت به گروه اول برای آنها تمام بشود.
in ein Hornissennest stechen
<idiom>
U
چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود
[اصطلاح مجازی]
in ein Wespennest stechen
<idiom>
U
چیزی که باعث وخیم تر شدن موقعیت و ایجاد دردسر حل نشدنی بشود
[اصطلاح مجازی]
eine Kurve schneiden
<idiom>
U
در پیچ جاده ای ماشین را به درون راه راندن تا با سرعت بیشتر رانندگی بشود
[اصطلاح روزمره]
Sie hat zugesagt, mich am Freitag zu vertreten, aber ich würde den Bogen überspannen, wenn ich sie bitte, das auch am Samstag zu tun.
U
او
[زن]
موافقت کرد روز جمعه جاینشین من باشد اما من شورش را در می آوردم اگر از او
[زن]
درخواست بکنم که شنبه هم جاینشین من بشود.
seinen Arsch riskieren
<idiom>
U
کار خیلی خطرناک کردن
[کاری که باعث زحمت و اذیت زیاد بشود کردن]
[اصطلاح روزمره]
[اصطلاح رکیک]
tierisch
<adj.>
U
مربوط به جانور
Was schert's mich?
U
به من چه مربوط است؟
Was kümmert es mich?
U
به من چه مربوط است؟
zutreffen
U
مربوط بودن
Was geht dich das an?
<idiom>
U
به تو چه؟
[به تو چه مربوط است؟]
betreffen
U
مربوط بودن
chinesisch
<adj.>
U
مربوط به چین
was mich betrifft
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
was mich angeht
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
von mir aus
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
[Dativ]
entsprechen
U
بهم مربوط بودن
meinerseits
<adv.>
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
Fachliteratur
{f}
U
ادبیات مربوط به یک سبک
Bürgeramt
{n}
U
اداره مربوط به امور شهروندی
urinal
[den Harn betreffend]
<adj.>
U
شاشی
[مربوط به شاش]
[پزشکی]
ehemalig
<adj.>
U
سابق
[مربوط به چندی قبل ]
einstig
<adj.>
U
سابق
[مربوط به چندی قبل ]
Jemandem Anweisungen geben
[hinsichtlich]
U
به کسی دستور
[مربوط به ]
دادن
Das geht Sie nichts an.
U
[این]
به شما مربوط نیست.
zu einem Vorstellungsgespräch gebeten werden
U
برای یک مصاحبه مربوط به شغلی دعوت شدن
vormalig
<adj.>
U
سابق
[مربوط به چندی قبل ]
[اصطلاح رسمی]
Vormund
{m}
U
وکیل بچه
[در دادگاه مربوط به سرپرستی]
[قانون]
Verfahrenspfleger
{m}
U
وکیل بچه
[در دادگاه مربوط به سرپرستی]
[قانون]
bei jemandem an der falschen Adresse sein
<idiom>
<verb>
U
درموردچیزی از شخصی
[بی مربوط]
پرسش کردن
[اصطلاح ]
ein Eigentor schießen
<idiom>
U
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
Wie ist es dir beim Vorstellungsgespräch ergangen
[gegangen]
?
U
مصاحبه مربوط به شغلت چطور گذشت؟
[اصطلاح روزمره]
ein Eigentor schießen
<idiom>
U
بدبکار بردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sich ins Knie schießen
<idiom>
U
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
Es ist Sache des Gerichts, die Bedingungen festzulegen.
U
این مربوط به دادگاه می شود که شرایط را تعیین کند.
sich ins Knie schießen
<idiom>
U
بدبکار بردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sich
[Dativ]
selbst ein Ei legen
<idiom>
U
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sich ins eigene Fleisch schneiden
<idiom>
U
بدبکار بردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sich ins eigene Fleisch schneiden
<idiom>
U
بد اداره کردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
sich
[Dativ]
selbst ein Ei legen
<idiom>
U
بدبکار بردن
[چیزی مربوط به خود شخص]
[اصطلاح]
Binnenmeer
{n}
U
دریای محدود
[دریایی که فقط از راه تنگه به اقیانوس مربوط است]
der rote Faden
U
عبارت برجسته و ملودی درموسیقی که چند دفعه تکرار میشود و مربوط به شخصی یا داستانی است
Leitmotiv
{n}
U
عبارت برجسته و ملودی درموسیقی که چند دفعه تکرار میشود و مربوط به شخصی یا داستانی است
verwandeln
U
تغییر دادن ماده
[نان و شراب مربوط به عشاربانی]
به بدن و خون عیسی مسیح
[دین]
umwandeln
U
تغییر دادن ماده
[نان و شراب مربوط به عشاربانی]
به بدن و خون عیسی مسیح
[دین]
Den Appetit holt man sich auswärts, aber gegessen wird zu Hause.
<proverb>
U
بیرون ما را به اشتها می آورند اما در خانه غذا می خوریم.
[ضرب المثل بیشتر مربوط به سکس تا غذا]
etwas
[Akkusativ]
anbetreffen
U
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
etwas
[Akkusativ]
angehen
U
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
etwas
[Akkusativ]
betreffen
U
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
etwas
[Akkusativ]
anbelangen
U
مربوط بودن
[شدن]
به چیزی
[ربط داشتن به چیزی]
[بابت چیزی بودن]
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Deudic.com