Deudic.com
Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
|
Help
|
About
|
Careers
Home
|
Forum / پرسش و پاسخ
|
+
Contribute
|
Users
Login | Sign up
Begriff hier eingeben!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (19 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch
Persisch
Menu
dazu kommen lassen
U
اجازه دادن که به آنجا
[موقعیتی]
برسد
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
ermöglichen
U
اجازه دادن
gewähren
U
اجازه دادن
zugestehen
U
اجازه دادن
zulassen
U
اجازه دادن
erlauben
U
اجازه دادن
lassen
U
اجازه دادن
die Genehmigung erteilen
U
اجازه دادن
die Genehmigung geben
U
اجازه دادن
gewähren
U
موافقت کردن
[اجازه دادن ]
Jemandem etwas
[Akkusativ]
erlauben
U
به کسی اجازه چیزی را دادن
Jemanden zur Teilnahme zulassen
U
به کسی اجازه شرکت کردن دادن
dort
<adv.>
U
آنجا
daraufhin
<adv.>
U
در آنجا
so weit wie
U
تا آنجایی که
[تا آنجا که ]
[ تا ]
bis zu
U
تا آنجایی که
[تا آنجا که ]
[ تا ]
meinerseits
<adv.>
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
Dort herrschen schlechte Zustände.
U
وضعیت در آنجا بد است.
was mich angeht
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
was mich betrifft
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
von mir aus
U
تا آنجا که به من مربوط می شود
Ich bin in einer Minute da.
U
من همین الآن می آیم آنجا.
stecken
U
گذاردن
[که در آنجا گیر بکند]
Dort beginnt die Autobahn.
U
شاهراه آنجا شروع می شود.
Außer mir war niemand da.
U
هیچکسی غیر از من آنجا نبود.
zurückkehren
U
برگشتن
[به جایی که از آنجا آمده اند]
umkehren
U
برگشتن
[به جایی که از آنجا آمده اند]
Nimm deine dreckigen Pfoten da weg!
U
دست
[پنجه]
کثیفت را از آنجا بردار!
Wir sind fast da.
U
ما تقریبا به آنجا
[به آن موضوع]
رسیده ایم.
Ich bin um achzehn Uhr dort.
U
ساعت شش بعد ظهر آنجا هستم.
Es war ganz anders als an meiner bisherigen Schule.
U
آنجا خیلی با مدرسه قبلی من فرق داشت.
Es ist dort alles beim Alten.
U
آنجا هیچ چیز تغییر نکرده است.
Er hatte nichts dagegen
[einzuwenden]
, dass ich dorthin ging.
U
برای او هیچ ایرادی نداشت که من به آنجا رفتم.
Schalter
{m}
U
گیشه
[با شماره که به آنجا صدا زده می شود]
Da standen sie in all ihrer Pracht.
U
آنجا آنها در تمام زر و زیور خود بودند.
Man kommt nur zu Fuß dorthin.
U
به جز پیاده جوری دیگر نمی شود به آنجا رفت.
Hotelzimmer sind dort ziemlich teuer.
U
قیمت
[اتاق]
هتل آنجا واقعا گران است.
Bude
{f}
U
جایی که دوستان
[همکاران]
اغلب آنجا همدیگر را ملاقات می کنند
[Bis dahin]
so weit, so gut. Dann allerdings ...
U
[تا آنجا یا تا آن نکته ]
تا حالاهمه چیز روبه راه است. سپس هرچند که ...
Seine Skulpturen fügen sich mit größter Selbstverständlichkeit in die Natur ein.
U
مجسمه های او به طبیعت طوری آمیخته میشوند انگاری که آنها به آنجا تعلق دارند.
Jemanden
[sich]
aussperren
[aus etwas]
U
در را روی
[خود]
کسی قفل کردن
[و دیگر نتوانند داخل شوند چونکه کلید در آنجا فراموش شده]
alle Mögliche tun
U
تک و پوی زدن
[به هر دری زدن]
تا آنجا که امکان پذیر باشد
Kolonie
{f}
U
گروهی ا ز مردم یک کشور که جایی دور از کشورشان مستقر شده باشند ولی از قوانین و حکومت کشورشان در آنجا پیروی کنند
Erlaubnis
{f}
U
اجازه
Berechtigung
{f}
U
اجازه
Genehmigung
{f}
U
اجازه
Befugnis
{f}
U
اجازه
Autorisierung
{f}
U
اجازه
Ermächtigung
{f}
U
اجازه
Autorisation
{f}
U
اجازه
Charter
{m}
U
اجازه نامه
Aufführungsrecht
{n}
U
اجازه نمایش
Aufenthaltserlaubnis
{f}
U
اجازه اقامت
unerlaubt
<adj.>
U
غیرمجاز
[بی اجازه ]
unberechtigt
<adj.>
U
غیرمجاز
[بی اجازه ]
unbefugt
<adj.>
U
غیرمجاز
[بی اجازه ]
nicht genehmigt
<adj.>
U
غیرمجاز
[بی اجازه ]
nicht autorisiert
<adj.>
U
غیرمجاز
[بی اجازه ]
Freibrief
{m}
U
اجازه نامه
verbieten
U
اجازه ندادن
Ausfuhrerlaubnis
{f}
U
اجازه صدور
Fahrerlaubnis
{f}
U
اجازه رانندگی
Baugenehmigung
{f}
U
اجازه ساختمان
Druckerlaubnis
{f}
U
اجازه چاپ
Darf ich ... ?
U
اجازه دارم ... ؟
Charta
{f}
U
اجازه نامه
Arbeitserlaubnis
{f}
U
اجازه کار
Erlaubnisschein
{m}
U
اجازه نامه
dürfen
U
اجازه داشتن
Vollmacht
{f}
U
اجازه نامه
Vollmachten
{pl}
U
اجازه نامه ها
verhindern
U
اجازه ندادن
Aufenthaltsgenehmigung
{f}
U
اجازه اقامت
erlauben
U
اجازه گرفتن
Erlaubnis
{f}
U
اجازه
[جواز]
[تصدیق]
Ausreiseerlaubnis
{f}
U
اجازه خروج از کشور
genehmigt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
legitimiert
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
befugt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
Ausreisegenehmigung
{f}
U
اجازه خروج از کشور
Einreiseerlaubnis
{f}
U
اجازه ورود
[به کشور]
Bewilligung
{f}
U
اجازه
[اصطلاح رسمی]
berechtigt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
bestätigt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
Sanktion
{f}
U
اجازه
[جواز]
[تصدیق]
bewährt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
zugestimmt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
abwesend ohne Erlaubnis
U
نهستی بدون اجازه
freigegeben
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
bewilligt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
zugelassen
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
gebilligt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
autorisiert
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
gestattet
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
erlaubt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
befürwortet
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
Zustimmung
{f}
U
اجازه
[جواز]
[تصدیق]
erprobt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
die Genehmigung einholen
U
اجازه را دریافت کردن
Darf ich mal vorbei?
U
اجازه دارم رد بشم؟
anerkannt
<adj.>
<past-p.>
U
اجازه داده شده
[Jemanden]
um Erlaubnis bitten
U
[از کسی]
اجازه گرفتن
Einweisung
{f}
ins Krankenhaus
U
اجازه بستری
[در بیمارستان]
keinen Aufschub dulden
U
هیچ تاخیری را اجازه ندادن
untersagen
U
اجازه ندادن
[اصطلاح رسمی]
Durchsuchungsbefehl
{m}
U
اجازه رسمی برای تفتیش
Darf ich hier sitzen?
U
اجازه دارم اینجا بنشینم؟
Sie haben mir ausnahmsweise erlaubt ...
U
آنها به من استثنأ اجازه دادند ...
Gestatten Sie mir eine Frage?
U
اجازه می دهید یک سئوال بکنم؟
unerlaubt abwesend von der Truppe
U
نهستی از ارتش بدون اجازه
Darf ich ein Zimmer sehen?
U
اجازه دارم یک اتاق را ببینم؟
Einzugsermächtigung
{f}
U
اجازه برداشت پول
[از حساب بانکی]
Darf ich das Fenster öffnen?
U
اجازه دارم پنجره را باز کنم؟
Darf ich hier essen?
U
اجازه دارم اینجا غذا بخورم؟
Darf ich Ihre Mahlzeit essen?
U
اجازه دارم غذای شما را بخورم؟
Darf ich die Preisliste sehen?
U
اجازه دارم فهرست قیمت را ببینم؟
Darf ich ein anderes Zimmer sehen?
U
اجازه دارم یک اتاق دیگری ببینم؟
Die Genehmigung des Marsches wurde in letzter Minute zurückgezogen.
U
اجازه راهپیمایی در لحظه آخر رد
[پس گرفته]
شد.
Jemandem Einsicht in die Akten gewähren
[verwehren]
U
اجازه
[امتناع]
دسترسی کسی به پرونده ها
Jemandem die Einreise verweigern
U
اجازه ندادن ورود کسی
[به کشوری]
Jemanden an der Grenze zurückweisen
U
اجازه ندادن ورود کسی
[به کشوری]
etwas
[Akkusativ]
mit Beschlag belegen
U
چیزی را
[بدون اجازه]
برای خود برداشتن
Dauerauftrag
{m}
U
اجازه بانک در برداشت و واریز حساب بانکی
Darf ich Ihnen eine Zigarette anbieten?
U
اجازه می فرمایید من به شما یک نخ سیگار تقدیم کنم؟
Darf ich es Ihnen erklären?
U
اجازه دارم اونو براتون توضیح بدم؟
Darf ich hier parken?
U
اجازه دارم
[می توانم]
اینجا پارک کنم؟
etwas
[Akkusativ]
in Beschlag nehmen
U
چیزی را
[بدون اجازه]
برای خود برداشتن
Darf ich heute ausnahmsweise früher weg?
U
اجازه دارم امروز استثنأ زودتر بروم؟
Darf ich mich auf Sie berufen?
U
اجازه میدهید شما را بعنوان توصیه کننده بگویم؟
Darf ich mich auf Sie berufen?
U
اجازه میدهید شما را بعنوان معرف ذکر بکنم؟
Dem Passagier wurde die Einreise in die USA gestattet.
U
به مسافر اجازه ورود به ایالات متحده آمریکا را دادند.
Kann
[Darf]
ich das für einen Moment leihen?
U
میتوانم
[اجازه دارم]
این را برای یک لحظه قرض کنم؟
Wie lange darf ich hier parken?
U
برای چند مدت اجازه دارم اینجا پارک کنم؟
Darf ich deinen Wagen fahren? Ja, nur zu!
U
اجازه دارم خودروی تو را برانم؟ بله هر طور که دوست داری!
Darf ich mich auf Sie berufen?
U
اجازه میدهید شما را بعنوان سفارش کننده نام ببرم؟
Er durfte nicht ins Kasino.
U
او
[مرد]
اجازه نداشت داخل این کازینو
[قمارخانه]
بشود.
jemanden ans Steuer lassen
U
به کسی اجازه بدهند رانندگی بکند
[پشت فرمان بشیند]
ausrichten
U
خبر دادن،اطلاع دادن،پیغام دادن
Ich möchte ein wenig ausholen und erläutern wie ...
U
به من اجازه بدهید از اول داستان در گذشته شروع بکنم و توضیح بدهم که چطور ...
Die Internetseite ermöglicht es Verbrauchern, einen direkten Vergleich zwischen Konkurrenzprodukten anzustellen.
U
این وب گاه اجازه می دهد مصرف کنندگان مستقیما محصولات رقیبها را با هم مقایسه بکنند..
Bei der Razzia wurden mehr als 1.000 CDs mit Raubkopien sichergestellt.
U
بیش از ۱۰۰۰ سی دی بدون اجازه ناشر چاپ شده در حمله پلیس ضبط و توقیف شد.
beschreiben
U
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
anzeigen
U
آگهی دادن
[اعلان کردن]
[انتشار دادن]
angeben
U
نشان دادن
[نمایش دادن ]
[نمایان ساختن ]
an
[Akkusativ]
etwas erinnern
U
گوشزد دادن
[تذکر دادن ]
در مورد چیزی
bezeichnen
U
نشان دادن
[نمایش دادن ]
[نمایان ساختن ]
darstellen
U
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
etwas
[Akkusativ]
demonstrieren
U
چیزی را
[درویترین ]
نمایش دادن
[نشان دادن]
etwas
[Akkusativ]
ausstellen
U
چیزی را
[درویترین ]
نمایش دادن
[نشان دادن]
etwas
[Akkusativ]
präsentieren
U
چیزی را
[درویترین ]
نمایش دادن
[نشان دادن]
anmelden
U
اعلان کردن
[خبر دادن]
[آگهی دادن]
etwas
[Akkusativ]
zur Schau stellen
U
چیزی را
[درویترین ]
نمایش دادن
[نشان دادن]
etwas
[Akkusativ]
vorführen
U
چیزی را
[درویترین ]
نمایش دادن
[نشان دادن]
[anschaulich]
schildern
U
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
kennzeichnen
U
نشان دادن
[نمایش دادن ]
[نمایان ساختن ]
erledigen
U
انجام دادن
[صورت دادن]
[موجب شدن ]
etwas vornehmen
U
انجام دادن
[صورت دادن]
[موجب شدن ]
tätigen
U
صورت دادن
[انجام دادن]
[اصطلاح رسمی]
annoncieren
U
آگهی دادن
[اعلان کردن]
[انتشار دادن]
inserieren
U
آگهی دادن
[اعلان کردن]
[انتشار دادن]
anzeigen
U
آگاهی دادن
[آگاه ساختن]
[اطلاع دادن ]
zusagen
U
قول دادن
[وعده دادن]
[اصطلاح رسمی]
anzeigen
U
نشان دادن
[نمایش دادن ]
[نمایان ساختن ]
Jemanden auszeichnen
U
نشان دادن
[مدال دادن]
به کسی
Ich muss um elf zu Hause sein.
U
من ساعت ۱۱ باید خانه باشم.
[چونکه پدر و مادر اجازه نمی دهند از آن ساعت به بعد]
anzeigen
U
علامت دادن
[نشانه دادن]
mahnen
U
گوشزد دادن
[تذکر دادن ]
bekannt geben
U
اگاهی دادن
[خبر دادن]
signalisieren
U
علامت دادن
[نشانه دادن]
ankündigen
U
علامت دادن
[نشانه دادن]
etwas mit links erledigen
U
کاری را چشم بسته انجام دادن
[راحت و ساده انجام دادن]
Jemanden oder etwas
[Akkusativ]
schildern
[als etwas]
U
کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن
[وصف کردن]
[شرح دادن ]
[نمایش دادن]
geschehen
U
رخ دادن
abgeben
U
دادن
geben
U
دادن
einbauen
U
جا دادن
dehnen
U
کش دادن
befallen
U
رخ دادن
stattfinden
U
رخ دادن
strecken
U
کش دادن
vorkommen
U
رخ دادن
verraten
U
لو دادن
widerfahren
U
رخ دادن
zustoßen
U
رخ دادن
riechen
U
بو دادن
reichen
U
دادن
drängeln
U
هل دادن
petzen
U
لو دادن
bestücken
U
جا دادن
begießen
U
آب دادن
abgeben
U
پس دادن
geben
U
دادن
beregnen
U
آب دادن
wässern
U
آب دادن
bewässern
U
آب دادن
sprenzen
U
آب دادن
vorfallen
U
رخ دادن
sich ereignen
U
رخ دادن
ablaufen
U
رخ دادن
über die Bühne gehen
U
رخ دادن
eintreten
U
رخ دادن
Recent search history
Forum search
more
|
برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Deudic.com