Deutsch Persisch Wörterbuch - Beta version
 
پرسش ترجمه خود را ارسال نمایید
| Help | About | Careers
 
Home | Forum / پرسش و پاسخ | + Contribute | Users
Login | Sign up  
     

Begriff hier eingeben!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (14 milliseconds)
ارسال یک معنی جدید
Menu
Deutsch Persisch Menu
Es war ganz anders als an meiner bisherigen Schule. U آنجا خیلی با مدرسه قبلی من فرق داشت.
معنی که میخواستی رو پیدا نکردی؟ برو تو این صفحه تا از دیگرون کمک بگیری.
Other Matches
Das war abscheulich von ihm. U او [مرد] رفتار خیلی ناپسندی داشت.
daraufhin <adv.> U در آنجا
dort <adv.> U آنجا
so weit wie U تا آنجایی که [تا آنجا که ] [ تا ]
bis zu U تا آنجایی که [تا آنجا که ] [ تا ]
was mich angeht U تا آنجا که به من مربوط می شود
meinerseits <adv.> U تا آنجا که به من مربوط می شود
von mir aus U تا آنجا که به من مربوط می شود
was mich betrifft U تا آنجا که به من مربوط می شود
Dort herrschen schlechte Zustände. U وضعیت در آنجا بد است.
stecken U گذاردن [که در آنجا گیر بکند]
Ich bin in einer Minute da. U من همین الآن می آیم آنجا.
Dort beginnt die Autobahn. U شاهراه آنجا شروع می شود.
Außer mir war niemand da. U هیچکسی غیر از من آنجا نبود.
Aussicht {f} U چشم داشت
in der Schule U در مدرسه
Schule {f} مدرسه
dazu kommen lassen U اجازه دادن که به آنجا [موقعیتی] برسد
zurückkehren U برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
Ich bin um achzehn Uhr dort. U ساعت شش بعد ظهر آنجا هستم.
umkehren U برگشتن [به جایی که از آنجا آمده اند]
Nimm deine dreckigen Pfoten da weg! U دست [پنجه] کثیفت را از آنجا بردار!
Wir sind fast da. U ما تقریبا به آنجا [به آن موضوع] رسیده ایم.
gespannt <adv.> U با چشم داشت [با انتظار]
erwartungsvoll <adv.> U با چشم داشت [با انتظار]
Abschreiber {m} U مقلد [در مدرسه]
nach dem Abgang von der Schule U پس از ترک مدرسه
Mittelschule {f} U مدرسه راهنمایی
Fachschule {f} U مدرسه تخصصی
Schulferien {pl} تعطیلات مدرسه
College {n} U مدرسه عالی
in die Schule gehen به [آن] مدرسه رفتن
Abendschule {f} U مدرسه شبانه
Aufgabe {f} U تکلیف مدرسه
Realschule {f} U مدرسه راهنمایی
Schulmassaker {n} U تیراندازی در مدرسه
Hauptschule {f} U مدرسه راهنمایی
weiterführende Schule {f} U مدرسه راهنمایی
Sekundarschule {f} U مدرسه راهنمایی
Schulschießerei {f} U تیراندازی در مدرسه
Amoklauf an einer Schule {m} U تیراندازی در مدرسه
School Shooting {n} U تیراندازی در مدرسه
zur Schule gehen U به مدرسه [ای] رفتن
Es ist dort alles beim Alten. U آنجا هیچ چیز تغییر نکرده است.
Schalter {m} U گیشه [با شماره که به آنجا صدا زده می شود]
Da standen sie in all ihrer Pracht. U آنجا آنها در تمام زر و زیور خود بودند.
Er hatte nichts dagegen [einzuwenden] , dass ich dorthin ging. U برای او هیچ ایرادی نداشت که من به آنجا رفتم.
Elternabend {m} U شب انجمن خانه و مدرسه
Freistunde {f} U ساعت فراغت [در مدرسه]
die Schule ist aus U مدرسه تعطیل است
Büffler {m} U شاگرد مدرسه خرخوان
Abgang {m} U خاتمه تحصیل [مدرسه]
Man kommt nur zu Fuß dorthin. U به جز پیاده جوری دیگر نمی شود به آنجا رفت.
Hotelzimmer sind dort ziemlich teuer. U قیمت [اتاق] هتل آنجا واقعا گران است.
Der Bus hielt an, um zu tanken. U اتوبوس نگه داشت تا بنزین بزند.
Bude {f} U جایی که دوستان [همکاران] اغلب آنجا همدیگر را ملاقات می کنند
auf der Arbeit [ in der Schule] entschuldigt werden U معاف بودن [از کار یا مدرسه]
Sie hatte eine tiefsitzende Abneigung gegen alles Fremde. U او [زن] تنفر ذاتی برای هر چیزی بیگانه داشت.
[Bis dahin] so weit, so gut. Dann allerdings ... U [تا آنجا یا تا آن نکته ] تا حالاهمه چیز روبه راه است. سپس هرچند که ...
Einschulung {f} U فرستادن به مدرسه [برای اولین بار]
in der Schule schlecht mitkommen <idiom> U در مدرسه در درسها ضعیف بودن [اصطلاح]
an eine andere Schule versetzt werden U به آموزشگاه [مدرسه] دیگری فرستاده شدن
Die letzte Entscheidung in dieser Angelegenheit liegt beim Richter. U قاضی حرف آخر را در این موضوع خواهد داشت.
Ist im Tiefkühler mehrere Monate haltbar. U می توان در یخدان برای چند ماه نگه اش داشت.
Die Polizei war angewiesen, notfalls zu schießen. U پلیس فرمان داشت که در حال لزوم تیراندازی کند.
Sport habe ich in der Schule nie gemocht. U در مدرسه از ورزش هیچ خوشم نمی آمد.
Er gestand eine Affäre mit einer Frau aus seinem Büro. U او [مرد] اقرار کرد که با خانمی از دفترش ماجرای عشقی داشت.
Hintergrund {m} U معلومات قبلی
Ex-Freund {m} U دوست قبلی
Vorgänger {m} <adv.> U افراد قبلی
Seine Skulpturen fügen sich mit größter Selbstverständlichkeit in die Natur ein. U مجسمه های او به طبیعت طوری آمیخته میشوند انگاری که آنها به آنجا تعلق دارند.
Wenn die Patienten zu schnell aufstehen, kann es passieren, dass sie ohnmächtig werden. U اگر بیماران سریع بلند بشوند تمایل به غش کردن را خواهند داشت .
Iss den Lachs, denn er hält sich nicht bis morgen. U ماهی آزاد را بخور چونکه تا فردا نمی شود نگه اش داشت.
zurückkehren U به جای قبلی دویدن
zurücklaufen U به جای قبلی دویدن
aus dem Stegreif U بدون آمادگی قبلی
aus dem Ärmel U بدون آمادگی قبلی
aus der Lamäng U بدون آمادگی قبلی
Vorgänger... <adj.> U قبلی... [رایانه شناسی]
Amtsvorgänger {m} U متصدی قبلی اداره
Er kam ums Leben, als sein Fallschirm versagte. U بخاطر اینکه چترش کار نکرد [عیب فنی داشت] او [مرد] کشته شد.
a priori <adv.> U بدون بررسی یا آزمایش قبلی
von vornherein <adv.> U بدون بررسی یا آزمایش قبلی
ohne Überprüfung <adv.> U بدون بررسی یا آزمایش قبلی
ohne Prüfung <adv.> U بدون بررسی یا آزمایش قبلی
mutmaßlich <adv.> U بدون بررسی یا آزمایش قبلی
ungeplanter Ausfall U قطع بدون برنامه ریزی قبلی
Jemanden [sich] aussperren [aus etwas] U در را روی [خود] کسی قفل کردن [و دیگر نتوانند داخل شوند چونکه کلید در آنجا فراموش شده]
eine Jamsession abhalten U موسیقی نواختن بدون مقدمه قبلی [گروهی ]
Was sind die wichtigsten Änderungen gegenüber den bisherigen Regelungen? U تغییرات اصلی نصبت به قوانین قبلی چه هستند؟
freo improvisieren U موسیقی نواختن بدون مقدمه قبلی [گروهی ]
Dass ich seine Ex erwähnt habe, ist ihm sauer aufgestoßen. U تا اسم زن قبلی او [مرد] را آوردم خونش به جوش آمد.
alle Mögliche tun U تک و پوی زدن [به هر دری زدن] تا آنجا که امکان پذیر باشد
bisherig [früher] <adj.> U قبلی [پیشین ] [سابقی] [مقدم ] [جلوتر] [آنچه زودتر رخ میدهد]
Neuanfang {m} U شروع تازه [اشتباهات یا تخلف های قبلی را پاک کرده باشند]
Der letzte Sprecher überzog um eine halbe Stunde. U سخنگوی قبلی نیم ساعت بیشتر از سهم زمانش صحبت کرد.
Kolonie {f} U گروهی ا ز مردم یک کشور که جایی دور از کشورشان مستقر شده باشند ولی از قوانین و حکومت کشورشان در آنجا پیروی کنند
einen Neuanfang machen U شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن]
reinen Tisch machen <idiom> U شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
Ein ganz klein wenig. U خیلی کم.
sehr <adv.> U خیلی
außerordentlich <adv.> U خیلی
ausnehmend <adv.> U خیلی
Hübsch U خیلی قشنگ
echt fett U خیلی محشر
Recht schönen Dank! U خیلی ممنون!
krass <adj.> U خیلی خوب
hammermäßig <adj.> U خیلی خوب
echt geil U خیلی محشر
fett <adj.> U خیلی خوب
saugeil U خیلی محشر
üppig <adj.> U خیلی زیاد
überbordend <adj.> U خیلی زیاد
überreichlich <adj.> U خیلی زیاد
überreich <adj.> U خیلی زیاد
äußerst <adv.> U بسیار [خیلی ]
aller... <adv.> U بسیار [خیلی ]
oft <adv.> U خیلی از اوقات
sehr gut <adj.> <adv.> خیلی خوب
geil <adj.> U خیلی خوب
endkrass U خیلی محشر
vielen Dank! U خیلی ممنون!
derb <adj.> U خیلی خوب
haarscharf <adj.> U خیلی دقیق
Ich habe meine Meinung gesagt. U من خیلی رک گفتم.
ohne Schnickschnack U خیلی ساده
Danke vielmals, U خیلی ممنون.
spontan <adj.> U خود به خود [بدون آمادگی قبلی]
ein schleichender Prozess U روندی خیلی آهسته
derbe <adj.> U خیلی خوب [در آلمان]
ängstlich <adv.> U خیلی دقیق وسواسی
Das ist mir sehr angenehm. U خیلی قدردانی می کنم.
Ich habe viel zu tun. U خیلی کار دارم.
Ich habe viel zu tun. U خیلی سرم شلوغه.
Sie sind sehr freundlich. U شما خیلی مهربانید.
Recht herzlichen Dank. U واقعا خیلی ممنون.
außer sich vor Freude sein U خیلی خوشحال بودن
[sehr] aufgeregt sein U [خیلی] عصبانی بودن
Ich bin sehr fröhlich. من خیلی شاد هستم.
Riesenfehler {m} U اشتباه خیلی بزرگ
Er ist rotzfrech. <idiom> U او خیلی پررو است.
gesalzen [Preis] <adj.> U خیلی گران [بها]
Mammutaufgabe {f} U وظیفه خیلی بزرگ
Er ist tolldreist. <idiom> U او خیلی پررو است.
Gründlichkeit {f} U خیلی دقیق وسواسی
Akribie {f} U خیلی دقیق وسواسی
Er ist frech wie Oskar. <idiom> U او خیلی پررو است.
Ampulle {f} U شیشه خیلی کوچک
Die Hölle brach los. <idiom> U خیلی پر سر وصدا و شلوغ بود.
viel Sport treiben U خیلی ورزش [بازی] کردن
Jemanden zum Kochen bringen <idiom> U کسی را خیلی خشمگین کردن
Somit ist es absolut viel besser geworden. اینطوری آن به مراتب خیلی بهتر شد.
Vielen Dank für die Bestätigung Ihrer Anfrage! U از تایید درخواستتان خیلی متشکرم.
hoch im Kurs stehen U خیلی مورد توجه بودن
Ich werde Sie nicht lange aufhalten. U خیلی وقتتان را نمی گیرم.
Er macht mir viel Ärger. U او [مرد] من را خیلی آزار می دهد.
Die Grippe hat mich umgehauen. U آنفولانزا من را خیلی ضعیف کرد.
Ich will Sie nicht länger aufhalten. U نمیخوام که خیلی معطلتون کنم.
Ich werde Sie nicht lange aufhalten. U خیلی وقتتون رو نمی گیرم.
sehr schwächen [Krankheit] U خیلی ضعیف کردن [بیماری]
Er hat mich lange aufgehalten. U او [مرد] من را خیلی معطل کرد.
Es tut tierisch weh. U خیلی بد جور درد می کند.
Er wird mächtig sauer. U او [مرد] خیلی ناراحت میشود.
Ich bin dir sehr dankbar für... U من خیلی ممنونم ازت برای ...
Ich bin nicht so wild drauf. [umgangssprache] <idiom> U من خیلی بهش مشتاق نیستم.
in Geld schwimmen <idiom> U خیلی پولدار بودن [اصطلاح]
Ich fahre sehr früh ab. U من خیلی زود رهسپار می شوم.
locker vom Hocker <adv.> <idiom> U خیلی ساده [اصطلاح روزمره]
Ich bin Ihnen sehr dankbar für... U من از شما خیلی ممنونم برای ...
das ist noch lange hin. U هنوز که خیلی مانده تا آن موقع.
Sie fahren sehr gut. U خیلی خوب رانندگی می کنید.
Wahnsinn! U خیلی خوب [اصطلاح روزمره]
Ich bin sauer auf dich, weil... U از دستت خیلی ناراحتم چونکه...
Jemanden an der kurzen Leine halten U آزادی کسی را خیلی کم کردن
sich mächtig anstrengen müssen <idiom> U کار خیلی زیاد و سخت داشتن
Die Zwillinge sehen sich zum Verwechseln ähnlich. U دوقلوها خیلی شبیه یکدیگر هستند.
Viel geredet, wenig gesagt U خیلی صحبت بشود ولی کم معنی
sich reinknien müssen <idiom> U کار خیلی زیاد و سخت داشتن
Akkuratesse {f} U خیلی دقیق وسواسی [اصطلاح رسمی]
Ich habe viel um die Ohren. U خیلی سرم با کارهایم شلوغ است.
Ich will Sie nicht länger aufhalten. U نمی خواهم که خیلی معطلتان کنم.
tierisch <adv.> U خیلی ناخوش آیند [اصطلاح روزمره]
häufiger als je zuvor <adv.> U نسبت به سابق خیلی بیشتر اوقات
[schon] seit einer halben Ewigkeit <adv.> U از زمان خیلی قدیم [اصطلاح روزمره]
lange auf sich warten lassen U خیلی طولش میدهد تا بیاید [برسد]
Die Geschichte hat einen langen Bart. U داستان خیلی طول و دراز است.
einen großen Reibach machen <idiom> U خیلی پول درآوردن [اصطلاح روزمره]
viel Knete machen <idiom> U خیلی پول درآوردن [اصطلاح روزمره]
Lange nicht gesehen! U خیلی وقت است که همدیگر را ندیدیم.
mit den Hühnern aufstehen U خیلی زود از خواب بلند شدن
Viele Amerikaner sind Nachkommen von Einwanderern. U خیلی از آمریکایی ها اولاد مهاجرها هستند.
mit den Hühnern zu Bett gehen U خیلی زود به رخت خواب رفتن
etwas [viel] auf dem Kasten haben <idiom> U [خیلی] باهوش بودن [اصطلاح روزمره]
Könnten Sie ... [Könntest du ... ] U از شما [تو] خیلی سپاسگذار می شدم اگر ...
weit vor der Zeit ankommen U خیلی زودتر از وقت ملاقات رسیدن
Vielen Dank, sehr nett von Ihnen. U خیلی ممنون.شما لطف دارید.
Er hätte sehr wohl mitkommen können. U او [مرد] خیلی راحت می توانست بیاید.
Sie lässt sich sehr leicht ablenken. U او [زن] خیلی زود حواسش پرت می شود.
in einer Katastrophe enden U به حادثه خیلی بد و بزرگی خاتمه یافتن
riesig <adj.> U کلان [گنده] [تنومند] [خیلی بزرگ ]
Recent search history Forum search
more | برای این معنی از دیگران سوال بپرسید. (Ask Question)
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Deudic.com